چگونه میخواهید از مکانی که به آن وارد نشده اید، خارج شوید؟

 

جهان این روزها بی رحمی و ناپایداری خود را شاید بیش از هر زمان دیگری به ما ثابت کرده است… و شاید درس بزرگی که به ما میدهد این است که اصلا به کار ما کاری ندارد… هر زمان که بخواهد میتواند در چشم به هم زدنی هستیمان را به سخره بگیرد… در این میان مایی که به بودنمان عادت کرده ایم و تلاش کرده ایم همه چیز را با برنامه ریزی تحت کنترل خود در بیاوریم، با موجی از اضطراب مواجه میشویم…

اضطرابی که به ما هشدار میدهد چیزی به خطر افتاده ست… مثلا شاید بقایمان… و بقا تنها زنده ماندن نیست… اینکه من در فلان آزمون فلان رتبه را کسب کنم نیز به این معناست که من هستم… و برای بقای هستی ام و گذاشتن ردی از خودم در این جهان میجنگم…

حال چشم انداز آینده ام مبهم شده است… توان پیش بینی ام از دست رفته ست… سلامتی ام به خطر افتاده ست… اعتمادم را به دنیا و باورهایم از دست داده ام… و حتی شاید عزیزی را….

تکامل ما به ما میگوید هر یک از هیجاناتمان برای ما کارکردی سازگارانه دارند… ترسی که به ما درباره خطر هشدار میدهد، با نیاز ما به امنیت و محافظت در ارتباط است… غم به ما میگوید چیز مهمی را از دست داده ایم و نیاز داریم کمی عقب نشینی کنیم و برای فقدانمان سوگواری کنیم… خشم به ما از تجاوز به حریم هایمان خبر میدهد و ما را سوق میدهد به رفتار جرأتمندانه و اقدام مؤثر برای حفظ حقوقمان…

چیزی که ما شاید فراموش کرده ایم، همین سازگارانه بودن هیجانات است… ترس از تجربه هیجان و ترس از ترسناک بودن هیجان سبب میشود هیجان اولیه مجال بروز پیدا نکند و جای خود را به واکنشی ثانویه همچون اضطراب دهد… یعنی همان حالِ مبهمی که خوب نمیدانیمش…

و حال می خواهیم از شرّ این اضطراب رها شویم… اما…

#چگونه‌میخواهیم‌از‌مکانی‌که‌به‌آن‌وارد‌نشده‌ایم‌‌خارج‌شویم؟

چگونه از شرّ احساسی راحت شویم وقتی هنوز به دل آن احساس نزده ایم و نمیشناسیمش؟ اصلا چرا باید از شرّ احساسات خود خلاص شویم؟ مگر نه اینکه برای حفظ بقای ما بودند؟

پس چه باید کرد؟

کمی اگر میتوانیم، بیشتر به عمق تجربه خود برویم… لحظاتی را با خود خلوت کنیم و حال مبهممان را تا ميتوانيم وا کاوی کنیم… روی احساساتمان اسم بگذاریم… آنها را به کلام دربیاوریم… بنویسیم… بله… من ترسیده ام… آنقدر که حس میکنم پاهایم یخ کرده ست… اصلا انگار خسته م… و حالم ازینکه خسته م به هم میخورد… از خودم خجالت میکشم… خیلی بهتر از اینها باید باشم… دلم گرفته ست… غمگینم… چیزی در گلویم سنگینی میکند… کاش بتوانم کمی با کسی حرف بزنم… کاش میتوانستم … دلم می خواهد…. #نیاز دارم…

 

به چه چیزی نیاز دارید؟ اینکه کمی به خود فرصت بدهید؟ اینکه کمی کمتر خود را سرزنش کنید؟ اینکه از کسی کمک بخواهید؟ یا کمی فقط با کسی حرف بزنید… یا از حقوق خود دفاع کنید و مرزهایتان را مشخص کنید… یا کینه ای کهنه را ببخشید و رها کنید؟

 

وقتی از احساسات خود و نیازهای پشت آنها فرار میکنیم، مثل توپی به در و دیوار میخوریم و فقط میدانیم که حالمان خوب نیست…

اما اگر کمی بتوانیم تجربه احساسی خود را ردیابی کنیم، وارد احساسات خود میشویم و بودن با آنها را تجربه میکنیم… آنگاه از عمق نیازهای خود آگاه میشویم و شاید بتوانیم از دل آنها با چشم انداز و معنایی جدید بیرون بیاییم…

میدانم که این کار به سادگی صورت نمیپذیرد و شاید حتی در این راه به کمک حرفه ای نیاز داشته باشیم اما… میتوانیم حداقل نیم ساعت در روز و یا حتی بلافاصله پس از یک تجربه هیجانی شدید که حالمان را میگیرد، کمی مکث کنیم و از خود بپرسیم از درون چه حسی داری؟ این تجربه برای تو چه معنایی دارد؟ دلت چه می خواهد؟ چه کارهایی می‌توانی برای خودت بکنی؟ به چه چیزی نیاز داری؟

 

شاید این تمرین به ما کمک کند با شناخت هیجاناتمان و پیامهایی که به ما میدهند، کمتر آنها را سرکوب کرده و انرژی روانی خود را تحلیل نبریم و با احساس عاملیت و خودمختاری و امید بیشتری به سوی آنچه نیاز داریم، پیش برویم…

#انسیه‌برزویی
#رتبه‌18دکتری‌روانشناسی
#از‌‌پس‌نگاه‌تئوری‌هیجان‌و‌درمان‌هیجان‌مدار